|
توهمات یک آمیب 46 کروموزومی |
ببخشید معذرت میخوام گلاب به رو همه تون دیگه حس بلاگری ندارم حالا اگه یه مطلب قابل پیدا کردم میام و مینویسم ولی فعلا ترجیح میدم سکوت کنم و صد البته به همتون سر میزنم پس نمیگم بای میگم به امید دیدار میبوسم همه تونو البته فقط دختری ها رو
نشه ماجرای از دل برود هر آنکه از دیده برفت هاااا فراموشم نکنید [ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٢٦ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
آدمایی که چیتوز رو اصلیش میخورن، آدمایی که فقط وی.سکی رو جزء مش.رو.ب حساب میکنن و اب.سولوت رو رو ته بیکلاسی میدونن، اسما میگن با ودکا شات میزنیم ولی رسما تو خلوتشون یواشکی چهار لیتری خوبو رو سر میکشن.
آدمایی که وقتی با مامانشون حرف میزنن لحجه و صداشون عینهو شعبون بی مخه ولی تا یه دختر رو میبینن لحجه شون میشه عین دختر خاله مامانم که تازه از فرنگستون برگشته.
آدمایی که با بی/جی افشون که هستن خوردن کله پاچه و دیزی و گوشت قرمز رو بی شخصیتی میدونن و پیتزا سبزیجاتشون رو با چنگال و کارد میخورن، ولی وقتی تنهان تیکه های نون رو تو آبگوشت کله پاچه خیس میکنن و با دست میرن تو کارش.(همزمان پیازم میخورن باهاش)*
آدمایی که اگه جنس مخالف اطرافشون نباشه ماه تا ماه رنگ حمام رو نمیبینن، ولی به محض اینکه یه مهمونی مختلط دعوت میشن با اودوکلن 250000 تومنیشون دوش میگیرن!!
آدمایی که اخلاق تند و تیزشون رو خودشونم نمیتونن تحمل کنن ولی همه جا از رفتار حسنه خودشون سخن وری میکنن.
آره با این آدما خیلی حال میکنم آخر خنده هستن هرموقع با یکی از اینا برخورد میکنم به جای عصبانی شدن کلی میخندم و شارژ میشم چون خیلی مسخره و گاگولن!!!! . . . . ای کاش که خودمون باشیم و ایکاش کمتر تظاهر کنیم...!
* من خودم به شخصه کله پاچه رو عاشقشم مخصوصا با اون پیازای گنده سفید [ شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
چرا وقتی علاقه ای نداری با یه نفر صمیمی باشی انقدر اون طرف پاپی تو می شود و به روابطی بسی جدی تر می اندیشد ولی وقتی تو دوس داری یه کم روابط رو گسترش بدی یارو مثه کش تنبان در می رود؟؟ (جنسیت موافق و مخالف یارو فرقی نداره این وسط جو سازی نشود)
+ از آدمای آویزون چندشم میشه!! [ چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠۳ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
این دستخط نوشته، بازی بامزه ایه ها منم از زیرلینک های پرنده سنگی هستم این نوشته از منه، احسان جون خوندتش، شاعرشم نمیدونم کیه، تاریخ هم چون دلم نخواست نزدم!!!!
همه دوستامو هم دعوت میکنم به این بازی از جمله همه... D:
آها یادم رفت اینو بگم: مهشید جان Sh.R رو از طرف تو نوشتم!!!!! D: P: [ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٦ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
دیروز اولین توت فرنگی مزرعه ای امسال رو خریدم البته توت فرنگی گلخونه ای زیاد خردم امسال ولی زیاد خوشمزه نیستن این مزرعه ای ها یا هرچی که اسمشونه خیلی خوشمزه ترن انی وی 5 کیلو توت فرنگی از قراری هر کیلو 4000 تومن خریداری نمودیم و هنگام شستشو نیم کیلوی آن را خوردیم و نیم کیلوی دیگر آن را هنگام تمیز کردن برگ هایشان تناول نمودیم و از 4 کیلوی باقی مانده ترشک ساختیم..!!!! جوووووووون خیلی خوشمزه ست!!! . . . امروز مامانم در حین مکالمه تلفنی دو سه ساعته با خاله جانم سر درد دلی دوباره باز کردند از دست من و کارهای عجیب و غریب من(اینو خودش میگه....به من چه) شنیدم داشت میگفت: این دختره چهار پنج کیلو توت فرنگی خریده ترشی درست کرده آخه کی ترشی توت فرنگی میخوره که این میخوره؟؟؟ خاله جان هم از مامان خواستن تا گوشی رو بده من و ایشون منو هدایت کنن که توت فرنگی خودش سرده و سرکه هم سرده شما هم که طبع سردی داری ترشی توت فرنگی برات بده نخور... منم هی میگفتم خاله ترشی نیس ترشکه ایشون قبول نمیکردن آخر سر گوشی رو دادن به دختر خاله عزیز و دختر خاله هم میگه اینارو ولشون یه خورده از ترشکت رو بیار واسه من یادت نره حالا بیا درستش کن.... [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠۳ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
چقدر دردناک تر شد . . . . . زندگی . . . [ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۳۳ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
چن مدتیه می خواستم به حرف مادر جونم گوش کنم و یه کم تو مخارج صرفه جویی کنم و اینو هم بگم که چند روزی بود که از ناحیه ابرو و سیبیل به اصلاحیات، احتیاج مبرم داشتم امروز که خانوم داداشم خونمون بود والبته ایشون آرایشگر ماهری هم هستن برای صرفه جویی ازش خواستم که ابروی منو درست کنه ایشان هم نخ اصلاح رو دستشون گرفتند و شروع کردند به اصلاح صورت من یه حس مرموز بهم میگفت بیخیال 7000 تومن بشم و برم آرایشگاه ولی خب محلش نذاشتم(البته یکم دلشوره داشتم) یواش یواش که به ابرو نزدیک میشدن دلشوره من نیز افزایش میافت... تا یهو حین اصلاح نقاط ظریف اطراف ابرو دستش لرزید و بند از وسط ابروی بنده رد شد و یه اتوبان اون وسط مسطا باز شد . . . . حالا اگه خیلی دوس دارین ببینین که چه اتفاقی واسه ابروی بدبخت من افتاده به ادامه مطلب رجوع کنید اونجا عکسمو گذاشتم... ادامه مطلب [ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۱ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
دلم یه ماساژ میخواد یه ماساژ درست و حسابی بعد از یه سونای بخار، یه ماساژ که تموم خستگی هامو از وجودم بیرون بکشه یه ماساژ که در خلالش یواش یواش ذهنم بره طرف خاطرات گذشته، گذشته هایی که گذشت ولی به آهستگی... ذهنم آهسته بره به ساعتی که اگه ما یعنی من و تو یه روزی و یه جایی همدیگه رو دیدیم، کدوممون زودتر از روی آسفالت داغ یا شاید یخ زده بلند میشیم و با یه نگاه طولانی یا شاید کوتاه به این فکر میکنیم که چه شد آن روزگار! آره دلم یه ماساژ میخواد... [ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٠ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
و من فیلسوف نخواهم شد..(خاک بر سرم)
هیچ وقت نتونستم دست از سر این رمان ها و لیلیَن پیک های ایرانی بردارم (حتی اگه 60 سالم بشه) و خودمو به سمت نوشته های نیچه و هگل و ادموند هوسرل و مارتین هایدگر و اشو و کارل یاسپرس و ... سوق بدم هیچوقت فرق بین فاشیست ها، اگزیستانسیالیست ها، فمنیست ها، آنارشیست ها و پست مدرنیست ها و نمایش نامه نویست ها(!!!!) رو نفهمیدم.
چرا آخه چرا؟؟؟ چرا اینقدر از این نوشته ها بیزارم و کشش وحشتناکی به اون نوشته ها دارم؟ تنها کتاب فلسفی که خیلی خوشم اومد دنیای سوفی بود که اونم به خاطر اسم سوفی که همیشه این اسم رو دوست داشتم و اون طبیعت زیبا و بکری بود که سوفی از شهرش ترسیم کرده بود!! البته از حق نگذریم از کتابهای پائولو کوئیلو هم خوشم میاد(فقط به خاطر سبکش) ولی از کتابهای نیچه و هگل و والتر ترنس استیس و ... خوشم نمیاد به دلم نمیشینه به کی بگم اینو؟؟
استاد فاضل* دست از سر کچل من بردار نمیتونم نمیشه برو یکی دیگه رو پیدا کن هی اسم ننه بابای منو نیار،اونا اونا بودن منم من، هستم گیریم پدر من بود فاضل، آخه از فضل پدر مرا چه حاصل؟؟ ها جونم؟؟ چیکار کنم چی میگی این وسط!! مُردَم بس که تو این کلاس کوفتیت هی میخوای استعداد نداشتۀ منو از تاریک ترین نقاط و زوایای مغزم بیرون بکشی..! خب ندارم، بابا من _ استعداد فلسفی _ ندارم ... نَ _ دا _ رَم!!! استعداد من همینه که میبینی تو رمان خونی استعداد که خوبه،ید طولانی و کلی هم پشتکار دارم
میشه به جای اینکه من(فقط و فقط به خاطر سابقۀ پدر و مادرم و نه چیز دیگه ای) جزء انجمن (...) شیراز باشم،جزء انجمن رمان خوان های شیراز باشم؟؟؟ ............................................... * استادِ فاضل(آقای فلانی) استاد کلاس های فلسفه من در مرکز (.....) شیراز هستن، که راه به راه کتاب معرفی میکنه و منو تشویق به خوندن میکنه!!
پ.ن: انقدر دلم میخواد به جای اینکه هی چپ و راست کلاس های مختلف بهم پیشنهاد بدی و اجبار به ثبت نامم کنی صبح هایی که خیلی عجله دارم یه لیوان شیر دستم بدی که گرسنه نرم دانشگاه... [ دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢۸ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
آدما شبیه لاک پشتا شدن هر کی تو لاک خودش اسیر شده توی تاریکی محو بی کسی نور خورشید ، حسابی حقیر شده آدما میان .... سلامِت می کنن می رسن از راه ، نگاهت می کنن تا که خو می گیری به بودنشون گم میشن تو جاده ، ماتت میکنن آدما همیشه اینطوری بودن یه جا آروم و قرارشون نبود آدما ، تمامشون کولی بودن حتی مرگ ، راه فرارشون نبود ...
تقدیم به محضر عالیقدر دکتر انلال یه دکی که بیشتر نداریم ...
+ قابل توجه ملت حسوووووود: این شعر رو واسه دکی ننوشتم بنا به درخواست ایشون یه شعر تو وبلاگم نوشتم تا روح عده ای شاد بشه!! گرفتی چی شد؟؟؟ [ شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥۸ ب.ظ ] [ فریماه ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |